تبليغاتX
Vefasizlove
Vefasizlove
Mevsimler vefasız yıllar vefasız , Canını verdiğin canlar vefasız
سلام به همه ی دوستان .:: من اومدم ::. از چند روز دیگه شروع می کنم

سلام به همه ی دوستایی که توی این مدت منو تنها نذاشتند و با پیام های خواندنی و جالب باعث دلگرمی من اونطرف مرزهای ایران شدن
مارال هستم چند روزه که از سفر برگشتم و توی این مدت هم به خاطر سفر ها و دید و بازدید ها نتونستم بنویسم و همینطور که قبلا عذرخواهی کردم الان نیز عذرخواهی می کنم

توی مدت سفرم به ترکیه به جاهای زیادی رفتم و چیزهای زیادی دیدم و به تجربه هام اضافه کردم و از این سفر تفریحی نتیجه ی خوبی گرفتم و الان با روحیه ای کاملا مضاعف و همینطور با خاطراتی شیرین برگشتم به ایران . از جمله جاهایی که رفتم آنتالیا و مارماریس بود که تا حالا به مارماریس نرفته بودم که واقع جزیره یی وصف ناپذیر هستش تقریبا 3 هفته مارماریس بودیم توی بهترین هتل مارماریس هتل کایا ماریس که امیدوارم یه روز نه دیر یکی از همین روزا برید و ببینید این قدرت و زیبایی و خلقت خداوند رو . از کنسرتهای آنتالیا هم که دیگه نگو که بهترین خاطره زندگیم رو تجربه کردم و همون هتلی که من اقامت داشتم خواننده های ایرانی هم همونجا اقامت داشتن البته هر چند اندک اما تونستم چندتا عکس بگیرم باهاشون و امضا و از همین حرفا ولی بهترین خاطره مربوط به ابی میشه که توی کنسرتش چون نزدیک سن بودم تونستم وقتی داشت با جمعیت دست می داد و ابراز مسرت می کرد
 (( آخه ابی توی هتل سلطان احمد نبود و مثل اینکه یه هتل دیگه براش گرفته بودن )) ببوسمش و اونجا بود که حس خوبی بهم دست داد تونستم کسی که عاشقونه آهنگهاش و می خونه ببوسم کلی حال کنم  . تقریبا پارک شلوغ شده بود (
beach park) و توی محوطه ای که ترتیب داده بودن واسه کنسرت  جای سوزن انداختن هم نبود . از ebru و منصور که دیگه نگو وای ی ی ی ی ی ,  بازم میگم جای همتون خالی    . البته کنسرت کامران و هومن رو هم می خواستیم بریم اما چون هم من و هم بچه ها پولامون داشت ته می کشید دیگه منصرف شدیم و بهترینشو انتخاب کردیم
 

 هر چی بود گذشت و این زمان است که ما را با خود می برد پس بیایید به دنیا جور دیگری نگاه کنیم جوری که فردا باعث پشیمانیمان نشود اگر فردایی ماند .

کاش تو عصری که همش سنگیه و آهنیه
بگیم از چیزایی که خوبه ولی رفتنیه
کاش هنوز دیر نشده  قدر همو خوب بدونیم
نکنه
نکنه دیر بشه تا ابد پشیمون بمونیم
کاش که این یه جمله هیچ موقع ز یادمون نره
آدمی چه بد باشه چه خوب باشه ,
مسافره

(مریم حیدرزاده)
 

در ضمن سلام گرم ستایش و رکسانا از دوستان من رو هم پذیرا باشید .

2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

مارال از استانبول : سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستان

لمس صداي تو از پشت ديوار سكوت با قطره هاي اشكي كه بي مهابا از روي گونه هاي سرخت مي چكد برايم دشوار است ...
نزديكتر بيا و بگذار دستهاي لرزان از شوق وصالم اشك گونه هايت را پاك كند ...
پنجره را باز مي گذارم و خود به رسم عادت هر روزه ام در پشت قاب طلاييش به انتظار آمدنت مي نشينم !


برعکس اونچیزی که تصور کردم تونستم براتون بنویسم اما وقت اینکارو ندارم همونجوری که فک می کردم و می کنم
اگه شد باشه اما همین دوتا پاراگراف کلی وقتمو گرفت .

واقعا جای همتون خالی فقط همینو می تونم بگم , وای خدای من اینجا خدای تغییراته , توی یکسال چه کارا که نمیشه کرد . اگه کشور ما هم یه صاحاب درست و حسابی داشت اونموقع می تونستیم سرمونو بالا بگیریم و بگیم ما ایرانی هستیم
هر چند که شخصا افتخار می کنم ولی بهتون قول می دم اگه بیایید اینجا نظرتون عوض می شه نه اینکه بگم قشنگه نه !! زیبایی هر جا به نوبه ی خودش جالبه . تهران هم کم جای زیبا نداره اما استانبول دستخوش تغییراته و به خاطر اینکه توریستای زیادی داره
بهش می رسن . به جرات می تونم بگم از دبی هم قشنگتره ( البته من 7 سال پیش دوبی رفتم و چون دوبی هم مث استانبول توریستی تجاری هست باید بگم حتما اینجا هم خیلی قشنگتر شده  )  شب اول که رسیدم فرودگاه دوستام ستایش و رکسانا اومدن فرودگاه و کلی ماچ و بوسه و ... بعد به اتفاق بچه ها رفتیم سوییتشون توی خیابون آتاتورک . جای قبلیمون یه خیابون با اونجا فاصله داشت وقتی سه نفره بودیم
روز جمعه هم دیگه با کلی خواهش و تمنا از بچه ها معذرت خواهی کردم و رفتم هتل سلطان احمد (
sultanahmet palace) خیابون ینی اکبیک
دیگه اتاق و تحویل گرفتم و بچه ها هم توی مرتب کردن وسایلام بهم کمک کردن و بعد هم یه اسپرسو و رفتیم بازارگردی و پرسه زدن و ...........
صبح که از خواب بیدار شدم زنگ زدم یه گارسون خوشتیپ برام صبحونه آورد توی اتاق
, میل کردم و رفتم پیش ستی و رکی

تا ظهر پیش ستی و رکی بودم و کلی خوش گذشت و کلی آلبوم عکسا رو ورق زدیم و از گذشته گفتیم و یاد قدیم ( آلبوم روزای قدیم هر ورقش یه رنگه , وای که چقد قشنگه زندگی رنگارنگه ) شب هم زدیم بیرون با ستایش و رکسانا رفتیم پیتزا مک دونالد ( کلی خوردم . جاتون خالی ) هنوز همون طعم و مزه رو میداد تا ساعت '11:30 بیرون بودیم  بعد هم من اومدم هتل و ستایش و رکسانا رفتن خونه (خونه ای که بچه ها اجاره کردن یه سوییت دونفرست و خیلی کوچیکه . البته برای یه مهمون رو میشه توش جا داد , بچه ها هم اصرار کردن که بمونم پیششون اما رفتم هتل ا تمام روز و با همیم و فقط برای خواب می رم هتل .
برنامه ریختیم که کی بریم کجا . قرار شد هم مارماریس بریم  هم آنتالیا
ستایش و رکسانا اگه یه سال دیگه اینجا بمونن فک کنم با شرت و سوتین برن دانشگاه (  بماند )
فردا پس فردا هم قراره برم پیش دوستای ترکم  سوزان که خونشون توی یه مجتمع آپارتمانی به نام کاران اپارتمنت  (مجتمع مسکونی کارانسیسار) و تارا که خونه ی اونا هم تقریبا  همون نزدیکی هاست و یه خونه ویلاییه ی خیلی قشنگه
مهمون حبیب خداست  
پدر سوزان توی یه شرکت تجاری بزرگ ترکیه کار میکنه که کار ترانسفر کالا انجام میدن
, پدر تارا هم یکی از آدمای سرشناس کشاورزی ترکیه هستش ولی خودش کار کشاورزی نمیکنه ,  یه روستا 63 کیلومتریه استانبول هست به اسم شاسانیز که کل محصولات زمینهای این روستا صادراتیه و مالک تمام این زمینها هم پدر تارا هست .

بچه ها صدای اذان می یاد یه مسجد توی خیابون پشتیه هتل هست . باید برم نمازمو بخونم
تا یه وقته دیگه که تونستم براتون بنویسم  همتونو به خدا می سپارم
( از تمام دوستانی که نظر دادن تشکر می کنم . جا داره که بازم تولد یاسی جونو که جمعه 7 مرداد ماه بوده رو تبریک بگم )

تا اینجا که سالم موندم تا خدا چی بخواد .......

2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

تنهایی و بی وفایی
بچه ها دارم می رم مسافرت , شاید حدود یکماه طول بکشه آخه دارم می رم خارج از کشور (ترکیه) جایی که تحصیلاتم رو اونجا گذروندم . جایی که زندگی کردم . جایی که کلی دوست دارم که بخاطر اومدنم می خوان برام جشن بگیرن , اونم بخاطر یکسال دوری . سفر من یه سفر تفریحی هستش , راستی مارماریس هم می رم و جای همتون رو خالی می کنم  سارا دختر تنها , سوگند , فریبا خانوم شاعر , مهاجر عزیز , حمید , آرمان , دنیل .
مطمئنن نمی تونم توی این یکماه 
up to date  بشم . اما شما منو تنها نزارید چون پیامها و نظرات شما رو حتما می خونم  . پروازم روز پنجشنبه س  فردا شب ساعت ۲۳
اگه یه موقع از ما بی خبر شدید حلالمون کنید
2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

فرارسیدن تولد حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر رو هم به همه ی مادرا و این موجود پر احساس تبریک می گم

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست، شما به زودي خواهيد مرد.
دو قورباغه، اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر، دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد. چون نمي توانيد از گودال خارج شويد، به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:«مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟»
معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده ديگران او را تشويق مي كنند

خودمم نمی دونم منظورم از آوردن این داستان به اینجا چی بود , البته این داستان خیلی حرف برای گفتن داره ...!
به هر حال خوشحال می شم نظرتون رو راجع به داستان بشنوم

2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

عشق یه جوشش کوره

میگن عشق یک جوشش کوره ! میگن عاشق کوره . بابا صد رحمت به کوری و کور بودن . عشق یک چیز فراتر از کوریه . تا حالا یه آدم کور دیدین ؟ دیدین چطوری راه میره ؟ چطوری زندگی میکنه ؟ چطوری فکر میکنه ؟خدا وقتی اونو کور خلق کرد میدونید عوضش چه نیروهایی بهش داد؟
دیدین وقتی یه کور میخواد راه بره با عصای سفیدش ، با قدرت شنواییش ، با قدرت حس لامسه چطوری میفهمه که باید کجا قدم برداره . اگه به جایی رسید که دید نمیتونه بفهمه انقدر تلاش میکنه تا بلاخره سر در بیاره که چیه و کجاست . اگه بازهم نتونست از کسی کمک میگیره که میبینه . از کسی که بیناست و حرفشو قبول میکنه
اما عشق چی ؟ اما عاشق چی؟ از کور هم بدتره .
کور نمیبینه چون نمیتونه ببینه ، اما عاشق نمیخواد ببینه
کور تلاش میکنه چیزهایی که نمیتونه ببینه لمس کنه و بفهمه ، عاشق هیچ تلاشی نمیکنه که بفهمه .
کور با عصای سفیدش راهشو پیدا میکنه ،عاشق عصاشو میشکنه و خودشو به دست معشوق میسپره .
کور تا از قدمگاهش مطمئن نشه قدم دومو بنمیداره ، عاشق هنوز قدم اولو زمین نزاشته میخواد دومی رو برداره .
کور وقتی کسی بهش میگه اینجا جلوی پات سنگه مواظب باش احتیاط میکنه ، اما عاشق تجربه اونهایی که این راهو رفتند قبول و باور نداره و میخواد فقط خودش تجربه کنه .
کور بخاطر عقلش با احتیاط پیش میره ، عاشق بخاطر حماقتش احتیاط سرش نمیشه .
کور اگه عصاش به چیزی خورد راهشو میگیره از کنار اون مانع حرکت میکنه ؛ عاشق اگه بخاطر مانع زمین خورد باز میخواد همون راهو بره و باز زمین بخوره . اما این زمین خوردن دیگه از استقامت نیست از یکدندگیه ، سازنده نیست ، مخربه .
کوربخاطراون چیزی که خدا بهش داده شاکره،عاشق بخاطراون چیزی که خدا بهش نداده کافر
بس نیست ؟ بابا یه خورده به خودت بیا . ببین داریی چیکار میکنی !
چند بار سرت خورد به سنگ اما باز باخودت لج کردی ؟ چند  بار بخاطراونچیزی که  فکرمیکنی خوبه عذاب کشیدی و آخرش هیچی عایدت نشد جز حقارت .
چند باراز تو نیاز و از اون ناز ؟ چند بار از تو محبت و از اون عشوه ؟ چند بار از تو اشک و از اون تمسخر ؟ چند بار از تو خواهش و از اون رانش؟ مگه نشنیدی میگن : هرچه با یاران وفا بی اعتنایی بیشتر 
از قانون سوم نیوتون چیزی شنیدی؟
بابا یه خورده صبر کن . یه خورده تو آروم بگیر ؛ یه خورده تو بشین اون بیاد .
تا حالا هرچی تو دویدی بسه حالا تو بشین . حالا نوبت اونه که بدوه . نه به خدا ! این نیست . فکر نکن هرچی تو تند تر بری زودتر بهش میرسی . گاهی برای رسیدن باید اصلا نرفت .

گاهی باید رها کرد تا بدست آورد .

اینو همیشه یه خاطر بسپار . یکبار هم که شده امتحان کن . مطمئن باش چیزی از دست نمیدی
آدمها تا وقتی کسیو داشته باشند که بتونند براشون ناز کنند ، ناز میکنند . تا وقتی آب پیشته تو هیچ وقت تشنه نمیشی . تا وقتی توی یخچال خونه میوه هست تو هوس میوه نداری ! یکبار تجربه کن اینو که :

 « گاهی باید رها کرد تا بدست آورد . »

2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

مقدمه تراژدی بی وفایی

اي كاش يك روز مي فهميدي چه قدر دوستت داشتم , مي فهميدي كه چه قدر دلتنگت بودم 

كاش يه روز ميفهميدي كه چه شب هایي با اشك هاي پنهاني منتظرت بودم كه همچون آفتاب كه طلوع ميكند تو هم مثل آفتاب روزي طلوع كني ، طلوع كني بر زندگي من
 

نميدانم چه كسي تو را از من دور كرد نميدانم...

چه كسي آمد تو را از من گرفت و تو را با خود برد. نميدانم به كجا , ولي تو را از من گرفت

تو بي معرفت نبودي  تو را بي معرفت كردند ...

يادمه آخرين روزي كه رفتي به من گفتي كه منتظرت باشم ، منتظر روزي كه دوباره دستان هم را بگيرم به سمت آسمون پرواز كنيم مثل پرنده ها

ولي نميدانم چه كسي آمد و بين دل ما يه ديوار كشيد ديواري كه با التماس هاي من و با اشك هاي  من به  جاي اينكه شكسته شود روز به روز اين ديوار محكم تر شد

ماه ها بود از من نياز و از تو ناز  ...

نميدانم الان دلت پيش چه كسي هست ، حتي نميدانم فقط براي چند لحظه به ياد من ميافتي يا نه  به ياد لحظه هاي قشنگ با هم بودنمان به ياد روزهاي كه از دوري هم اشك مي ريختيم

به ياد ساعت هاي كه براي  ديدن هم لحظه شماري ميكرديم .

نميدانم چه كسي را  بايد نفرين كنم كه تو را بي وفا كرد ، تو را از من دور ساخت دل تو را ربود و از من براي تو شخصتي ساخت كه هرگز نبودم

من هنوز منتظر تو هستم تا برگردي .

ولي چه فايده كه حتي يك روز هم معني اين انتظار من را هم نميفهمي.

2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

تراژدی بی وفایی (پارت اول)

دلم تنگ است. دلم برای تو تنگ است. آن زمان که تیر مهرت را در دلم جای دادی و من خود هیچ نمی دانستم. نمی دانستم که حتی اگر قسم خورده باشم به عاشق نزیستن و عاشق نبودن, چه تلاشی بیهوده کرده ام که با لفظ زبان و قسم بی هویتم, تمام کائتات را آتش زده ام. نمی دانستم که زندگی بی عشق برایم جدایی از خویشِ خویشتن است. دیواره های یخ زده قلبم را با مهربانی و حرارت محبتت آب کردی و جای آن دژهای بلند بالای تنهایی , سرای عشق را بنا نهادی
 

ای کاش می دانستی که دستهایت چه معجزه گریست و با این تن خسته چگونه عشق بازی می کند. آن دستهای کوچک که به راستی از سفیدی و پاکی به مانند دست فرشتگان که بالاتر از آنان است. دوست می داشتم که آن انگشتان نوازشگر تو را که سالهاست از من دورند که سالهاست می طلبمشان, می بوسیدم. تک تک شان را و می فشردم بر قلب پژمرده خود که مدتهای مدید است بی آمال, می زند برای هیچ.
ای کاش می دانستی چشمان تو چه با من کرد که هیچ گاه نتوانستم در آن چشمان سیاه بنگرم و در آن غرق شوم. دریای محبت نهفته در آنها طوفانی عظیم داشت که در ژرفای آبهایش آرامشی عمیق به ماهیان وجود من می داد اما هرگز نتوانستم که شرم و حیا مرزی بود برای فرارم از آن تلاطم و آرامش. گفتم فرار چون که تن رنجور من طاقتش را ندارد.
ای کاش می دانستی که با حرفهایت و آن لبهای زیبایت چه ها که نمی توانی بکنی. هر بار که سخن میگویی به لبهای تو خیره می شوم تا مبهوت زیبایی آنها شوم. به آوای تو گوش می دهم تا دیوانه شوم از نغمه سرایی تو. تا به رقص آیم با تو. از من مخواه آنگاه که سخن می گویی آرام بنشینم و گوش فرا دهم چون آیا تا به حال کسی را دیده ای که شاد باشد و نرقصد و پایکوبی نکند و به تکاپو نیفتد چرا که معشوقش نوای خوش مهربانی با او سر می دهد؟

2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

تراژدی بی وفایی (پارت دوم)
ای کاش می دانستی که رنج و عذاب سالها تنهاییم را باید به دوش بکشی و از این آبله های سرسخت حک شده در قلب من, از تک تکشان میعادگاهی بسازی برای عشق بازی و هم آغوشی. آه گفتم عشق بازی و دلم سرشار از تمنا شد. سالهاست که به دنبال توام. از زمانی که کودکی خرد بودم به دنبالت گشتم اما هیچ گاه نمی دانستم که تو خود می آیی!دختر آرزوهای من, آن حلقه گمشده زندگی, خود سلام کند و چه سلام گرمی که حلاوتش برای تمام سالهای حیات ابدیم در گوشت و پوست و خون و روحم ریشه می دواند چرا که عشق تو جاودانیست.
ای کاش می دانستی بوی تن تو چگونه مرا از خود بی خود می کند و هم آغوشی با تو لذت بخش ترین عبادت هاست. بوسه بر پاهای تو, کمال ارادت من و بوسه بر پیشانیت کمال تعبد. حرف از بوسه شد لبهایم آتش گرفته اند. دستانم را می گشایم و تو را صدا می کنم که نامت زیباترین نامهاست. می بینی دستهایم تمنای تو دارند و فقط تو
2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

تراژدی بی وفایی (پارت سوم)
ای کاش می دانستی که کنون زندگی یک انسانی. که دیگر برای خود نیستی. که مسوولیت بزرگی داری. که باید در گرمی و سردی زندگی همراه او باشی و دلت از شادی او سرشار و لبریز از خنده شود

ای گنجینه زندگی, ای که مرا یافتی, آیا نباید بگویم که چقدر احساس خوشبختی می کنم که دنبال تو در آسمانها بودم و تو مرا در زمین موعود یافتی؟؟ این چرخ فلک مگر چقدر راحم است؟ آیا می تواند ببیند عشق 2 انسان را. آن 2 که گویی یک روحند در 2 کالبد. که می خواهند به دیگران نشان دهند عشق پایان یافتنی نیست. دوستی ها به مرور زمان کمرنگ نمی شود که هیچ, عمقشان زیاد می شود. که به دیگران ثابت کنیم گذشت و فداکاری و ایثار را تا بدانند و ببینند برای با هم زیستن و زوج بودن, مسالمت و فداکاری, مکمل عشق خواهد بود
آه چه میگویم. با این حرفها به آنچه که میان من و توست بی احترامی کرده ام. حساب دیگران از من و تو جداست. آنها روابط را حتی عشق و حتی دوستی را به مانند یک بده بستان می دانند. یکی می دهند و یکی می گیرند اما چه می فهمند که من و تو در ایثار از هم پیشی می گیریم و بعد با تمام خستگیمان به یکدیگر می نگریم و می خندیم. خنده ای از ته دل
2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  | 

تراژدی بی وفایی (پارت چهارم)
ای کاش می دانستی که چقدر آرزو دارم که آن حلقه گمشده را خوشبخت کنم. که دیگر پژمانی نباشد و فقط و فقط تو باشی و تو. که تو را به تمام دنیا نشان بدهم و فریاد بزنم اینست آن شاهکار زندگیم. آن امید و مونسم. آنکه در شبهای سرد زمستان مرا گرمای خویش عطا کرد تا بتوانم ادامه راه بدهم و طی طریق کنم. او که هر صبحگاه با دستان گرمش دل مرا قرص و محکم کرد. او که با حرفهایش گامهای مرا استوار گردانید تا به پیش روم. هم او که در سختی های زندگی با بوسه های عاشقانه اش که بوی ماندگاری از سالهای تنهایی زندگی را می دهد بر لبانم دیوانه وار مرا به پیش خواند و شکستهایم را به هیچ انگاشتم
ای کاش می دانستی که چقدر تو را دوست میدارم ای فرشته نجاتم
دست زمانه مرا از تو, فرسنگها دور نگاه داشته اما من تمام تلاش خود را می کنم تا بتوانم به تو برسم. تا با تو بیاشامم. با تو بخوابم. با تو نفس بکشم. تا به دیگران بگویم خفه شوید بس که در کلمات خویش غوطه ور شدید. کنون عشق و محبت را در عمل ببینید. آن چشمان کور را باز کنید و ببینید 2 نفر را که سالهاست دیوانه وار در رویاشان عاشق دیگرند و دیری نمانده است که در هم آمیزند
2 نوشته شده در  ساعت   توسط مارال  |